خب
باید همچین شبی باشه
خسته از هرچی که هست
خسته از هر چی که بود
که دلم بخواد بیام اینجا
خبری اگر بود کسی اگر هنوز مینوشت بخونم و بعد برگردم به خودم
ببینم چطورم/چِمه/ چی میخوام
و برای همه چیز جواب داشته باشم.
منتها وقتی احساساتم بالا میگیره اگر وسطش برم یه چیز دیگه رو چک کنم، همهش میپره و یادم میره
اما باید بنویسم ببینم چی میشه.
خب
امشب هم از دندونپزشکی میام
و خودم هم باورم نمیشه داره انجام میشه
به لطف موارد مختلف
فقط آخرین مرحله مونده که هفته دیگه برم ایشالا
از الان به بعد فقط نگهداری مهمه و البته کسب درآمد برای براومدن از پس هزینههاش! بیمه عملاً پوشش نمیده و اون عددی که گذاشته هم برای اینه که نگن پوشش ندادی😄 به هرحال باعث شد شروع کنیم و انجام بدیم و احتمالاً با اوضاع پیش رو قیمتها هم بیشتر میشه و هرچی زودتر بری بهتر.
قدردانم که انجام شد.
دلم میخواد دفتر five minutes journal داشته باشم و خودم هم میتونم بسازمش اما چون آمادهش هست، بدم نمیاد بگیرم ولی تا بخوام بخرم و بهش نوبت بدم، هر روز میگذره و احتمالاً باید توی یه دفتر خودم بنویسم.
احساس میکنم خیلی مناسبمه
دیگه؟
ما ز یاران چشم یاری داشتیم و صد البته که غلط بود آنچه میپنداشتیم زهی خیال باطل
دلم میخواست میتونستم صادقانه با خدا صحبت و درددل کنم ولی یه سری مشکلاتی که باهاش دارم مانع راحتیم توی حرف زدن میشه
فعلا سعی میکنم وظایفم رو انجام بدم خدا هم لطف کنه هوام رو داشته باشه تا وقتی بتونم دوباره بدون ناخالصی و اختلال، حضور پیدا کنم.
ولی من خیلی سعی میکنم آدم خوبی باشم مراعات اطرافیان رو بکنم و بعد به خودم میام میبینم اطرافیان اصلاً متوجه نیستن و فقط منم که دارم خودم رو از دست میدم. وقتی یه ویدیو میبینم که با افکار و ذهنیتم همراستا باشه، دوباره انرژی میگیرم به ادامه دادن مسیرم به سبک خودم و با تبعیت از ارزشهای خودم ولی اگر فاصله بیفته و از تفکر مشابهم دور بمونم، بازم انگار وجودم کشیده میشه به الگوهای قدیمی و میره توی ترس و محدودیتهایی که همیشه توشون بوده و شروع میکنم توی ذهنم باهاشون دستوپنجه نرم کردن و جواب دادن به حرفهای احتمالی آدمها در موقعیتهای فرضی و پیش نیومده که نمیتونم بگم احتمالشون کمه ولی اتفاق هم نیفتادن و فقط منم که از فکرشون عذاب میکشم.
خیلی سخته در معرض اکثریت متفاوت، به خودت بودن در اقلیت ادامه بدی. من به خودم حق میدم ولی آخرش تنها هم میمونم و مثل امروز موقع صبحونه باید با دیدن ویدیو و شنیدن حرفهای کسی که قبول دارم، به خودم یادآوری کنم من حق دارم از کسایی که وجودم رو خالی میکنن ـبه تعبیر خودم کنارشون پیر میشم-، فاصله بگیرم.
من حق دارم دلم نخواد هر کی از راه رسید در مورد خصوصیترین مسائل زندگیم نظر بده چون مامانم از قبل راه رو براش باز کرده
من دلم نمیخواد همش خودم رو توضیح بدم و توی حالت دفاع باشم ولی اونقدر هم قوی نیستم که آروم بمونم و بهم فشار نیاد
دارم روی خودم کار میکنم ولی زمان میبره و تا به اون حد کافی از اطمینان و آرامش برسم، عمر همهمون داره میگذره و من دلم برای آدمهایی تنگ میشه که معلوم نیست چقدر دیگه داشته باشمشون. مسلماً احتمال اینکه اونا من رو نداشته باشن هم هست ولی هم سن و سال اونا بیشتره هم میترسم خدا بخواد ادبم کنه و از این حرفا.
خلاصه
دلم برای مثلاً دایی خیییبلیییی تنگ شده و خواب آدمها رو میبینم ولی خانوادهم نمیتونن متوجه حرف و خواستههای ابتداییم بشن و مجبورم میکنن با محدودترین ابزارهایی که دارم، تحت فشارشون بذارم تا شاااااید صدام رو بشنون
توی این وضعیت روحم عذاب میکشه و هر شب با یه خواب بد بهم خبر میده ولی من نمیدونم چه کاری از دستم بر میاد؟ چطور میشه آدمای ایرانی توی دهه شصت زندیگشون رو متوجه کرد؟ اگر خودشون نخوان هیچ کاری نمیشه کرد و من چطور میتونم مرزهام رو تعیین کنم؟ باید برم این محتواهای مربوط به مهارت مرزبندی رو گوش بدم ولی بابا مگه چقدر سخته که من برای یه ارتباط ساده یه زندگی ساده هم باید برم آموزش ببینم
من چیز زیادی نمیخوام ولی باهام راه نمیان.
متأسفم که بعضی وقتها امیدم به هوش مصنوعیه که کمک کنه توی رابطهم با خانوادهم پیش برم
یعنی خود خانوادهام انقدر سختن؟! انقدر با بچهت و در حقیقت با خودت روراست بودن سخته؟
خدایا اگر میشه اینجا ازت بخوام، اگر میشه همین حرفم رو بپذیری، درستش کن
این عذاب ابدی رو درست کن
به خانوادهام بفهمون قدر من رو بدونن
من واقعاً بچه بدی نیستم ولی اندازه خاک کف کوچه هم قبولم ندارن
خودت همهمون رو هدایت کن و احترامم رو نگه دار و بهشون بفهمون من بچه نوجوون نیستم که هنوز بخوان تربیتم کنن
من نوجوون ناسازگار نیستم! همسن خودشونم وقتی من رو به دنیا آوردن! من زندگی و شخصیت و مرام و هویت خودم رو دارم و این مال اونا نیست که هرکاری میخوان باهاش بکنن
زندگی و شخصیت من اصلاً در اختیار اونا نیست که واسش تصمیم بگیرن
پس چرا به حکم پدر مادر بودن به خودشون اجازه میدم از روم رد بشن؟
این دفعه میخوام ادامه بدم تا هرچقدر هم که شده بهشون بفهمونم ولی اگر نخواستن بفهمن و اتفاقی افتاد چی؟ اگر فرصت دیدم عزیزم رو از دست دادم چی
تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که اگر از سر منطق تصمیم گرفته باشم، بعداً هم هر اتفاق احساسیای پیش بیاد، میشه با گذر زمان و منطق خودم رو آروم کنم. امیدوارم دنیا آنقدر بهمون فرصت بده که روزهای سازش و صلح هم ببینیم ولی یعنی من انقدر ارزشش رو نداشتم که به خاطرم از مسخره بازی دست بردارن؟
توقع زیادی نیست ولی خب دیگه تا بوده همین بوده و سخته که یک شبه رفتار متفاوتی پیدا کنی.
ولش کن
میخواستم از خدا بخوام ولی انگار نمیتونم خالصانه حرف بزنم
کدورت هست.
همون دعاهای کلی همشگیم رو میکنم و امید دارم و فقط یه کلمه میسپرم به خدا خودش همه چیز رو درست کنه.
آمین
حرفای دیگه هم داشتما
ولی الان نمیاد
خدایا یه کاری کن این پاییز قشنگ باشه
خیر و سلامت و به دل خوش باشه
بارون و سرمای خوب باشه
الهی آمین